تبليغاتX
روشنائی
ناقوس مرگ الله را بصدا در آوریم

 

 

 

کیست

 

 

 

که میگوید

 

 

 

خدا مرده است؟

 

 

 

 

چنین بنظر میرسد، که در جهان امروز تا بوها و جزم های بشری، آنها که سدی برسر راه وصول بکمال و آزادی بشر بوده اند، یکی پس از دیگری ویران و نابود گشته اند، عقل و خرد-علیرغم ابزاری شدنش در دنیای مدرن- بشر را از قعر سیاه بردگی و اسارت و ارباب و رعیتی بیرون کشیده و او را بر سرنوشت خویش حاکم ساخته است. در دنیائی که بسیاری از مرزهای مادی و فرهنگی در هم تنیده شده است وبقول مارکس همه هر چه سخت و خشک و منجمد بوده است ذوب شده، دود گردیده و بهوا رفته است. یک چیز بسیار سخت و محکم از دوران گذشته که قرار بود از ذوب شدگان و همچون دایناسور ها فسیل گردیده باشد، با غرش و خروش  بر صحنه جهان ظهور یافته و مدعی ست که آنجه بشر و علم و عقلش نتوانسته است بفهمد و حل سازد،  پاسخگو است و بشر را از تاریکی و تباهی نجات خواهد داد؛ و آن دین اسلام ناب محمدی و با اسلام امامی ست. 

 

 در صحنه جهانی، حکومت دین اربده میکشد و بدنبال نفسکش گشت میزند: که چه کسی گفته است خدا مرده است. خدا سالم و زنده است و بر آنچه در درون و بیرون ما میگذرد ناظر است.که این مرگ خدا، ضعف دین و خداپرستی  است که ذلت و خواری تمدن غرب را سبب گردیده است. عقل و خرد بشر  در برابر ذات الهی، ارباب و مالک دوجهان و یا رب العالمین کوتاه و ذاتا انحرافی و گمراه کننده است. که حقیقت و غایت هستی و نیستی بر ما از طریق کتاب قران آشکار گردیده است. که آنچه برای بشر لازم و ضروری ست از تولد تا مرگ و در زندگی روزمره در آن نهفته است. بعبارت دیگر، نظامی که علم علم و دانش را بدوش میکشد که از پیشرفتهای "حیرت انگیز" و دستیابی به چرخه سوخت هسته ای چنان افتخار کند که گوئی مخترع آن بوده است، مروج و مبلع مطلق گرائی و تحجر  و تعصب است.

 

حکومت دین، تمدن غرب را بباد انتقاد میگیرد که از راه انبیا برگشته است. شهروندان غربی خود را از احکام دینی رها ساخته، از غرایز حیوانی تبعیت نموده، افسار نفس گسیخته و خود را بگناه آلوده میسازند. نه از حجاب خبری است و نه از عفاف. زنان در عریانی با یکدیگر رقابت کنند. مد و مدگرائی، هنجار شکنی امنیت اخلاقی جهان را تهدید به نابودی نموده وجامعه را بانحراف کشانده است.  افزون خواهی و حرص وآز و طمع  بر همه جا سایه افکنده است. شیوع قبل و جنایت امنیت جانی را نیز از بین برده است.  بعضا در آن پندارند که نقد دین از تمدن غرب که سخنگوی آن ولایت فقیه است و کارگزاران وی بر اساس شکست و ناکامی  عقل و خرد بشر در درگیری با نابساما نیها، درد و رنج و محنت اجتماعی قرار گرفته است. ویا بکار گیری عقل و خرد در بمقصد رساندن قهر و قدرت، اما بسیار زیرکانه و هوشیارانه. هنوز جان از جانی می ستاند اما نه با طناب دار و گیوتین در ملع عام بلکه درخفا و بدون درد با تزریق دوای خلسه آور.

 

اما واقعیت آنست که نقد حکومت دین از تمدن غرب نمیتواند نقد قدرت باشد چرا که قدرت هرگز نتواند به نقد خود بنشیند، نظاره گر اعمال و رفتار خویش باشد. نمیتواند شکست عقل و خرد بشر را اعلام دارد  بدلیل هم نشینی و هم خوابگی با عروس قدرت. چرا که عقل و خرد الهی خود هم اکنون بر اریکه قدرت نشسته است. ولایت فقیه جانشین امام است، امامی که معصوم است، انسان است اما خطا ناپذیر، انسان است اما او نور چشم خداوند است. خداوند وقتی پیامبر خود را فرستاد همه خاندانش را از یک مایه بنا گذارد. معصومیت، خانوادگی است زیرا که هدیه الهی ست .باور به  معصومیت و خطا ناپذیر بودن، یکی ست با برحق بودن با دعوی بر آگاهی از حقایق نهانی و مطلق و فنا ناپذیر و ابدی نهفته در کلام الهی. که خود منطبق است با خواست قدرت و سلطه طلبی.

 

اگر در تمدن غرب رابطه عقل و خرد با قدرت رابطه ایست پیچیده و پیوسته تحت ارزیابی و بازشناسی و یا دیرینه شناسی است، در حکومت دین، عقل و خرد الهی با قهر و قدرت در وحدت کامل اند. بدشوارای بتوان یکی را از دیگری تشخیص داد. کمتر کسی میتواند ولایت فقیه را که بر منبر خظابه قرار میگیرد، با فرمانده کل قوا و کسی که قدرت نهائی، قدرت قهریه در او تمرکز یافته است، شناسائی کند. تنها نماد آشکاری که از این وحدت میتوان مشاهده نمود، کلاشینکفی است که وقتی ولایت فقیه بر منبر امام جمعه جلوس میکند، در دست خود میفشرد. در غیر اینصورت نه ینیفورم قدرت با مدالهای پر زرق و برق آویزان بسینه فراخ و سپر گونه، به تن دارد و نه چکمه های سهمگین و درخشنده .هم چنانکه آسان نباشد که گفتمان  موعظه و پند و اندرز را از گفتمان قدرت و فرمانروائی جدا سازی.

 

 در حکومت دین، گویا فراموش شده است که کیست فرمانروا در شرایط کنونی. واقعیت آنست که کسانی فرمانراوئی و حکمرانی میکنند و نهادهای قدرت را در انحصار خود گرفته اند که  بر حقایق مطلق مبنی بر شناخت هستی و نیستی، بود و نبود و غایت و ابدیت  که در کتاب قرآن آشکار گردیده است از طریق اجتها- آموزش در مکتبها و حوزه ها- دسترسی یافته اند. آنها همه چیز را میدانند. میدانند امر و حکم خدا چگونه در سازگاری با شرایط امروز پیاده میشود. اینان دینداران حرفه ای، آیت اله ها، حجت الاسلامها، وعاظ و روضه خوانها، هستند. در راس اینان ولایت فقیه قرار گرفته است که بیشتر از همه بدانش الهی آگاهی دارد. حرف او، حرف آخر و حرف نهایی است. حرف او قانون است و چون و چرا ناپذیر. او هم فرمانده آیت اله ها و حجت الاسلامهاست و هم رهبر امام جمعه ها در هر شهر و بخش و قصبه ای. مهمتر و بالاتر ازهمه، ولایت فقیه فرمانده کل قوا است. از پاسداران گرفته تا ارتش و نیروهای دریائی و زمینی. جنگ و صلح به تصمیم اوست. املاک و مستغلات و ثروت و منابع کشور همه تحت اختیار اوست. همه از قوای باصطلاح سه گانه گرفته تا احاد ملت نسبت باو مسئول هستند اما او در برابر هیچکس و هیچ نیروئی مسئول نیست. نهاد های ریاست جمهوری و مجلس بفرمان اوست که بچرخش در آیند. وظیفه این نهادها بزک و مدرن ساختن نهادی ست که ریشه در دوران طفولیت و بدوی بشر دارد. خدا یکی فرمانروا یکی.

 

اما شاید جایز بلکه حق باشد که جویا شویم که اگر تمدن غرب در حال سقوط و زوال است، حکومت دین بشر را بکدام سوی هستی میخواهد سوق دهد. وقتی ولایت فقیه و کارگزارانش آقای رئیس جمهور و شرکای انقلابی بشر را بسوی راه انبیا فرا میخوانند آیا یک سخن (گفتمان) شاعرانه است یا دعوت فرمانروایی است بسوی رستگاری نهائی؟ آیا فرمانبران آگاهند به چگونگی راه انبیا ویا راه امامان معصوم و مظلوم؟ آیا این راه میتواند راهی بحز راه جهاد و شهادت در راه خدا باشد؟

 

واقعیت آنست که راه انبیا راه خدا است. راه پیوستن بخدا است هم چنانکه پیامبرانش و آخرینش پیامبر اسلام باو پیوستند. راه خدا راهی نیست که بتوان در آن مصالحه و مذاکره نمود. پیامیر اسلام از زمانیکه وحی خدا را دریافت نمود، در وجود خدا کوچکترین شک و تردیدی بخود راه نداد. یقین داشت که جز او کسی دیگری نیست. گفت خدا با من سخن گفته است. هرچه میگویم سخنان اوست. خدا است که شما را دعوت میکند که او را پرستش نمائید و پیوسته وحدت و بزرگی اش را ستایش کنید. در برابرش برخاک درافتید و بخواری و حقارت خود و قدرت و توانائی و دانائی او اعتراف کنید.

 

 آنکه دعوت رسالت را پذیرفت، امان گرفت و آنکه نه گفت سر خود بباد داد. در راه پیوستن بخدا، پیامبر از هیچ چیز دریغ نداشت. هم جزیه و خراج اخاذی میکرد هم تیع و تازیانه بکار میگرفت تا نظم و انظباط الهی برقرار سازد.  او در راه خدا بجنگ کفار میرفت- بجنگ نه گویان. فقط. شرط زیستن، گفتن و باور داشتن بآن بود و بآنچه او میگفت و او باور میداشت. خدا یکی ست و بجز او کسی دیگری نیست. باید که باور میکردی نه در زبان بلکه در عمل که خدا با او سخن گفته است و هرچه او میگوید کلام خدا است. چرا که او شناخته بود خدا را. میدانست که او ارباب و مالک دو جهان است، جهان هستی و نیستی، حاضر و غایب، ذهن و عین، اول و آخر، بهشت و جهنم. باید که ترس و هراس اور را در دل داشته باشی. اگر ایمان آوری، هستی و موجود. اگر باور نداری نیستی و نابود. اگر خیر کنی، رستگاری و در بهشت جای داری، در آتش جهنم بسوزی اگر مرتکب گناه بشوی. چیست سر نوشت تو، ا لبته تعین میشود در روز حسابرسی.

 

وقتی چندی پیش پاپ اعظم باین واقعیت اشاره کرد که پیامبر اسلام جنگجوئی بود که در خدمت به خدا شمشیر زده است و دین را گسترش داده است مسلمانان در اکناف دنیا کفن پوشان به خیابانها ریختند و آمادگی خود را برای ریختن خون کفار اعلام داشتند. آنها جهادگرانی بودند که نسبت جهاد و یا خون و خشونت، شمشیر زنی و لشگر کشی به پیامبر را توهین و تهمت میشماردند در حالیکه کفن پوشیده با چوب  وچماق و قمه هوا را میشکافتند؟ بی خبر که خود دست بهمان عملی میزنند که محکوم میکنند  بعنوان توهین و تهمت. درست است که انگشت شمار بودند تظاهر کنندگان. اما معلوم نیست که آنها که دانا به حقیقت بودند، آن مومنین راستین چرا  سکوت برگزیدند و هرگز  نه نگفتند به خون و خشونت.

 

این بدان معناست که قهر و قدرت در ذات و سرشت گفتمان و یا سخن رسالت و در پی آن خلافت و امامت نهفته است و ضرورتا باید در نهان باورداران نفوذ کند و رفتار و کردارشان را تحت تاثیر خود قرار دهد. چرا که دوران رسالت  با جهاد در راه خدا آغاز میشود . جهاد در راه خدا، یعنی  درگیری با آنان که به یکتائی خدا و سخن رسالت باور ندارند، اینان کفار بودند و منافقین. سخن آنان سخن کفر بود و باطل، زائیده بود از جهالت. اینان دشمنان رسالت بودند که یا باید نابود میگردیدند و یا تسلیم میشدند و ایمان میآوردند. آیا جهاد در راه خد میتواند تهی ازخشم و خون و ویرانگری، قتل و غارت ویا تهی از قهر وقدرت باشد. در راه خدا همه چیز جایز است. هرچه خشونت بارتر، سهمگین تر و  وحشت زاتر، بهتر. مثل قصاص و سنگسار، جدا سازی سر از تن.

 تردید نتوان داشت که فرمانروایان حکومت دین برهبری ولایت فقیه عمیقا به گفتمان رسالت- امامت اعتقاد راستین داشته و پیوسته در برپائی  جهاد علیه کفار اقدام کرده اند. آیا ولایت فقیه میتواند در راه انبیا گام نهد بی آنکه آمادگی شمشیر زدن در راه خدا را داشته باشند؟  بعنوان جانشین امام آیا میتواند از جهاد در راه خدا سر باز زند و از مصالحه و مذاکره پرهیز کند؟ همچنانکه پیامبر اسلام و امامان بسوی خداوند رهسپار شدند. مگر گفتمان فقیه میتواند گفتمانی باشد، تهی از قهر و قدرت، خون و خشونت، جنگ و تخریب و ویرانی؟ گفتمان ولایت فقیه، در پیروی از گفتمان رسالت-امامت، چیزی نیست مگر گفتمان جهاد و شهادت و یا گفتمان قهر و قدرت.  مگرحکومت دین میتواند جز تیغ و تازیانه، قصاص و سنگسار، اعدام و شکنجه در راه خدا چیز دیگری بکار گیرد؟

 

زمانیکه جایگاه ولایت فقیه را خود امام اشغال کرده بود، حکومت دین عزم خود را جزم نمود که قدری گوش قدرت بزرگ جهانی را مالش دهد و باو بیاموزد که خداوند حکومت خود را در ایران مقدس برپا داشته است. جانبازان دین، بسفارتخانه آمریکا یورش بردند و بیش از پنجاه نفر از کارکنان آنرا برای بیش از یکسال بگروگان گرفتند- چه گناهکار و چه بیگناه. با این عمل قراردهای دیپلماتیک جهانی را زیر پا گذاردند خشم و نفرت جهانیان را بر علیه خود بر انگیختند. این اولین گام بسوی راه اندازی جهاد علیه کفار بود.  اما گویا از آسمان بامام وحی نازل شد که رهائی گروگانها خود نیز جهاد است. کمتر کسی هست که بتواند قائله گروگانگیر را چیزی جز شکست ، زیان و خسارت برای ملت ومنافع ملی تلقی کند. اما در گفتمان جهاد، شکست،  پیروزی ست. این منافع ملت نیست که باید حفظ گردد، بلکه منافع خدا، منافع پیامبر و امام، و نهایتا منافع قدرت بود که باید در دست ولایت فقیه جانشین امام زمان انحصار میافت. در نتیجه امام باحیای گفتمان شهادت پرداخت. گفت جامعه اسلامی جامعه ایست شهید پرور. هیچیک از مظاهر کفر و الحاد، افسار گسیختگی صادره از غرب نتواند در جامعه شهید پرور نفوذ نماید. اگر ملت براه امام حسین گام نهد، رضا و خشنودی خدا را فراهم آورده است. تنها از راه شهادت است که میتوان  به بهشت برین دست یافت و زندگی ابدی را در درآغوش هوریان باکره گذراند. بعبارت دیگر گفتمان شهادت بر اساس نفی این دنیای مادی فانی و بی ارزش بودن آن قرار گرفته است که باید مردود شناخته شود و بسوی دینای ابدی شتافت. اگر جهاد در راه خدا، مسکین را ممکن بود غنی سازد  و مال و مکنتی- البته اگر جان سالم بدرمی برد، در شهادت هیچ چیز نیست جز نیستی. نیستی چنان فریبنده و زیبا جلوه گر شود که زندگی و هستی را فراموش کنی. امام چنین جامعه ای را طلب میکرد. بهمین دلیل جنگ با صدام را بامید تسخیر قدس از راه کربلا را برای هشت سال ادامه داد.

و هشت سال جوانان ایرانی در راه انبیا و امامان کشته و نابود گردیدند. حکومت دین خود رو بزوال و شکست نهاده بود که یکبار دیگر خداوند وحی بر امام نازل کرد جام زهر آگین صلح را بنوشد و معاهده ترک مخاصمات را با هم کیشان یزید امضا کند. ولی جای نگرانی نیست این خود یک "پیروزی شگفت انگیز" است. در جهاد در راه خداوند شکست وجود ندارد.

 

هم اکنون یکبار دیگر، حکومت دین برهبری ولایت فقیه و کارگزارش، رئیس جمهور، رو در روی قدرتهای جهانی قرار گرفته است. در این مصاف همچون امام پیشین از گفتمان جهاد و  شهادت  سود جسته و در راه تحصیل رضای خداوند اقدام به غنی سازی یورانیم نموده است. باین دلیل کفار علیه حکومت دین بر خاسته اند و هم مانند یزید از ولایت فقیه میخواهند که راه خصومت و مخاصمه را ترک کند از غنی سازی اورانیم و کامل ساختن چرخه سوخت هسته ای  دست برداشته و بمذاکره و مصالحه بنشیند. یزید هم از امام حسین بیعت میخواست. امام شهادت را در راه خدا پذیرفت و با نیروئی قلیل به مصاف با لشگر تا دندان مسلح یزید شتافت. در این مصاف بود که امام، اعضای خانواده و یارانش همه بخدا پیوستند.

 

آیا ولایت فقیه که جانشین امام است میتواند راهی جز جهاد و شهادت  را برگزیند و از درگیری  با دشمن اجتناب ورزد؟  آیا ولایت فقیه میتواند با بوش روی در روی گردد، دست مودت و دوستی بسوی او دراز کند؟ آیا این عمل کفر آمیز نخواهد بود؟ آیا این شریک قائل شدن برای خداوند نیست؟ آیا ولایت فقیه که در روز عاشورای حسین سخت اشک میریزد و بسختی بر سر و سینه خود میکوبد، میتواند الگوی شهادت امام را در راه خدا فراموش کند؟ ولایت فقیه از وقتی که عروس قدرت را درآغوش کشیده است جامعه را شهیدپرور ساخته است و گفتمان امامت را بر سراسر جامعه حاکم ساخته است. او وتمام فرماندهان و سپاهیانش همه آماده جانثاری در راه خداوند هستند  وبخاک سائیدن پوزه دشمن. البته ممکن است که اگر جهاد و شهادت دچار بحران گردد، باردیگر وحی الهی صادر گردد که صلح و مذاکره نیز خود یک نوع پیروزی ست. کیست که میگوید خدا مرده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 7:6  توسط م.ن. معرفت  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
style='border: none; padding: 0px'/>