دین
خصم آشتی ناپذیر
آزادی
وعده بر این بود که وقتی دین بقدرت رسید، بساط کهن سال استبداد و دیکتاتوری، زورگوئی و قلدری برچیده شود. مردم از سرکوب و خواری و حقارت دوران شاهی رهائی یافته، برای اولین بار در تاریخ ایران روی بآزادی و آزاد زیستی گذارند و فعالانه ظرفیتها و توانائیهای خود را بدون ترس و هراس بمنصه ظهور رسانند. ظاهر و باطن یکی گردد و بنمائی همانکه هستی. برای بودن مجبور نیستی که پوزه خود بدرگاه قدرت بسائی، مجیز گوئی و محد وستایش شاهنشاه و قدرتمدار کنی. گفتار و یا بیان آدمی از بند سانسور و سرکوب رها ئی یابد. مردم دیگر مجبور نخواهند بود، اول باطراف خود بنگرند، اصل و اصول دور اندیشی و مصلحت در نظر گیرند آنگاه کلمه ای بنفی و یا بنقد از قدرت در گوش یکدیگر پچ پج کنند. حال این بیان، شعر باشد یا موسیقی و یا تاتر، و یا رقص و نوازندگی، و یا نقاشی و سینما و یا بیان سیاسی و ادبی. مردم بآزادی نماینده های خود را برگزینند تا اراده ملت ونه قدرت را قانونمند سازند. خانه قانون گزار متعلق بملت گردد د و از برای حافظت و دفاع از منافعش برخیزد. دادو ستد، و اقتصاد کشور، تولید و توزیع مستقل از قدرت، شکوفا و جامعه رااز فقر و محنت نجات بخشد، یعنی آزادی و استقلال را حکومت دین قرار بود به ملت باز گرداند و نقطه پایان را بر نظام اسبتدادی بگذارد.
کمتر کسی میدانست پی آمدهای پیوند دین و قدرت، چه خواهد بود. یا بعبارت دیگر، وقتیکه امام بر جایگاه شاهنشاه نشیند، جامعه و ملت روی بکدام سوی خواهند نهاد؟ آزادی و استقلال و یا بازگشست بگذشته ای مغایر با خصائل و سرشت انسانی، نظام استبداد و اسارت و بندگی.؟
اما چیزی طول نکشید که دین نقاب عطوفت و مهربانی از چهره برگفت و صورت زشت و کریه، خشن و جبار خود را آشکار نمود. رحم و رحمانی اگر بود ازدین بلافاصله رخت بر بست. جای خود را بقهر و خشونت دااد. کمتر کسی میدانست که در راه خدا و بنام نامی اش، آلوده ساختن دست خود بخون انسانهای سرکش نه تنها سهل و آسان است بلکه لذت بخش است و غرور آمیز. دشمنان را بجرم "مهاربه با خدا" و " مفسد روی زمین" در بام رهبر انقلاب، و یا امامی که بشاهی رسیده بود، به جوخه اعدام سپردند. چه تعجب از نزدیکی امام با کشتار و خونریزی. دین امامپرستان، دین خون است و خونریزی، دین شقاوت است و قهر و خشونت. امام شجاعتش در کشتن و کشته شدن است. وقتی وزنه برداران ایران بخدمت امام خمینی رسیدند، امام خطاب بآنان گفت: ورزشکار امام علی بود. با یک ضربه شمشیر دشمن را به بدو نیم میساخت. این است برجسته ترین خصال بهترین امامها، امام علی، یعنی کشتن و خون ریختن با مهارت و تردستی. چرا که نه؟ خدا را راضی کند. چیست بالاتر و برتر ازاین. رضایت خدا است که سشنیعترین اعمال بشر را نه تنها توجیه بلکه ترویح و تبلیغ هم کند. صدها سال است که امامپرستان خونریزی روز عاشورا را جشن میگیرند، بر سر و سینه خود میکوبند، خود را آزار و شکنجه دهند، شیون و زاری کنند و آتش انتقامجوئی را در درون خود شعله ور نگاهدارند تا سال دیگر مکررکنند. آیا میتوان از آنان که قرنها در آتش انتقام سوخته اند، و آرزومندند که در رکاب امام خونریزند تا آخرین قطره خون خویش، انتظار رحم و مروت نسبت بدگر اندیش و دگر زیست را داشت؟ یا انتظار احساس شرمندگی و شرمساری از سرزدن و دو نیم ساختن، دشمن که بجای خود، رقیت و مخالف را داشت؟ این سوی آزادی نبود که برهبری امام و دین در آن ره میسپردیم، بلکه سوی تاریکی بود و سوی بازگشت بگذشته و برقراری نظم و انظباطی جدید براصل و اساس رسالت و امامت.
با جلوس امام بر تخت سلطنت، پیوند دین و قدرت نیز آغاز گردید. شیخ و طلبه، تسبیه و سجاده، زهد و تقوا، را رها کرده، از حجره ها بیرون خزیدند و شمشیر زن امام شدند. بعنوان دژخیم دین، شهیر گردیدند. هزاران فقیه و آیت اله و شیخ و یا حجت الاسلام و طلبه، کار و حرفه طلبه گری را ترک کردند. امور اجرائی، بازجوئی و بازپرسی و یا ابزار قهر و قدرت را در انحصار خود گرفتند. دادگاه های انقلاب رابه تسخیر خود در آوردند. آن طلبه که در حجره بآموزش اصول طهارت و عبادت، حدیث و روایات اشتغال داشت، به مفتش و پاسدار، تفنگدار و قمه زن دین، مبدل شد. شکنجه گاهها و زندانها را زیر نعلین خود گرفت. مهارت دیندار حرفه ای- طلبه و یا کلاهی- در شقاوت و بیرحمی البته که شگفت آور است، غافل از آنکه او از نسل "تشیع سرخ" است، یعنی از نسلی که از ریختن خون هیچ انسانی در راه خدا رویگردان نبست. هرچه کشتار غیردین بیشتر، مقامت بالاتر در نزد خداوند. او بنام خدا تیغ و تازیانه میزد، بهمین دلیل با مهارت، باقدرت و بدون ترس میزد. او بر اساس باور وارزشهای الهی بود که بسادگی و سهولت خون میریخت و سرکوب میکرد. چشم پوشی، عفو و بخشایشی در کار نبود. پرچم عاشورا برافراشته بود اما با شمشیر یزید سر از تن جدا میساخت. مغلوبان و اسیران جنگ قدرت و رقابت را تحت آزار و شکنجه وادار باعتراف و توبه میکردند و سپس آنها را بجوخه اعدام میسپردند. انتظار ترحم از امامپرستان حرفه ای، انتظاریست بیجا. آنها در پی تحصیل رضای خدا بودند و هنوزهم. خدای امامپرستان عاشق شهید است و شهادت. اینستکه آنها که باین مقام نائل آیند، خداوند بآنها زندگی ابدی دهد و همآغوش فرشتگان باکره شان کند. نظمی که ریشه در رسالت و امامت دارد سر آشتی با آزادی ندارد.
به معنا و مفهوم این پدیده نوظهور، یعنی وقتی که امام، شاهنشاه شود و یا دین با قدرت پیوند خورد، کمتر کسی با شک و تردید مینگریست. بسوی تاریکی روان بودیم اما خود بدان آگاهی نداشتیم. چرا که حکومت دین را تاریخ ما تجربه نکرده است. در ادوار تاریخی دین پیوسته خود را پشت قدرت پنهان ساخته است. با شاهان قرنها در مسالمت زیسته است. باین رضا بود ه است که شاهان در راه دین شمشیر زنند. بهمین دلیل در مقر خود یعنی حوزه ها ی علمیه و مساحد باقی ماند. اما در خانه ها و عادات، رفتار و کردار ملت نفوذ و رخنه یافت و فرهنگ را در زیر سلطه خود گرفت. بعبارت دیگر، ملت ما تاریکی حکومت دین و یا زمانیکه منبر و تخت شاهی ویا امام و شاهنشاهی یکی شوند را تجربه نکرده بود که از پیوند دین با قدرت رم کند و از آن بگریزد. پس روی بدوران تاریکی نهاد ه بودیم از آن جهت که نظم و انظباط دینی را مضاف بر نظم و انظباط اسبدادی نیز پذیرا شدیم. ملت ما که آزادی را تجربه نکرده بود، هراسناک از آزادی، در مدار غیرت و سنت و تعصب گرفتار ماند. تسلیم گردید بی چون و چرا. سپس باطاعت و فرامانبرداری بازگشت نمود بعادت دیرینه فرهنگی. ملتی که دست پروده امام است و امام در سرستش نشسته است، براحتی و بدون مقاومت، پیوند دین و قدرت را می پذیرد. از خطر آزادی، از شک و تردید و ابهام گریختند که در پناه دینِِ و نظم و انظباط دینی و حقابق مطلق احساس امنیت و آسایش کنند. اما چرا گریز از آزادی ،از آنچه جوهر وجود انسانیست.
یکی از آموزشهای دینداران حرفه ای و حوزه های علمی پیوسته، نظم بوده است و انظباط که از طریق تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت میسر میگردد. باین معنا که بیک نظام باید ها و نباید، ارزشها و باورها باید تن دهیم که الهی اند و نهائی که حقیقت اند و مطلق، از آداب عبادت و طهارت گرفته تا رمز و رموز اجتهاد و خدا شناسی. در نزد فقیه و طلبه، آزادی در انظباط دینی ست. آزاد آنست که بخدا خود را تسلیم کند، در عمل و اندیشه، در گفتار و کردار. خرد انسانی نیز مراتب کمال را زمانی به پیماید که خود را غرق در اندیشه ی الهی کند. از خود بریده، و پرهیز جوید از آنچه بنفع خویش باشد و ارضای تن. ترک دنیای ماده و مادی کند و به پیوندد به دینای معنوی و روحی. زیستن نه با عشق بزندگی، بلکه زیستن با عشق به مرگ و نیستی. چنین نظم و انظباطی جامعه را به دو گروه فرمانروا و فرمانبردار تقسیم سازد. فرمانبر مقلد است و فرمانروا مجتهد. یکی عالم بغایت است و حقیقت، دیگری نابینا است و ضعیف، که نیازمند رهنمائی است و هدایت. فرمانبردار را چاره ای نیست جز پذیرش، زیرا که نه تنها در گزینش آزاد نیست بلکه وابسته هست و نادان. بدین ترتیب فرمانبر پیوسته از تجربه سرشت انسانی خویش، بعنی آزادی و آزاد زیستی محروم و بیگانه میماند و از آن گریزان میشود.
آنان که در این نظام بال و پر میگشایند با یک نقص ذاتی ببلوغ و پیری رسند: ناتوانی در درونی ساختن نظم و انظباط. چرا که تنها انسان آزاد است که میتواند نظم و انظباط را درونی سازد. آنکه تابع نظم و انظباط از بیرون است، مثل انظباط دینی. انسانی ست نه آزاد و نه مستقل، او فرمانبردار است. چرا که او نیست سازنده ویا آفریننده ارزش و ارزش سنجی. او بارزشهائی باور دارد که داده شده است از بیرون و از بالا. این دین است که میگوید ربا خوری بد است. اگر مقلد از این امر اجتناب میکند بآن دلیل نیست که خود بعنوان انسان با رجوع بعقل و غریزه انسانی خویش باین نتیجه رسیده باشد. روی، گرداند از رباخوری بخاطر اجتناب از گناه و ترس و وحشت از سوختن در آتش جهنم. چنین نطم و انظباتی ذاتا بیرونی ست. انظباط بیرونی انسان را بحیوانی فرمانبردار تبدیل میسازد بی آنکه خود بدان آگاه باشد. انظباط بیرونی نه تنها فرمانبر را تولید میکند بلکه فرمانروا را نیز. یکی بدون دیگری نمیتواند و جود داشته باشد. فرمانروا یا مالک قدرت است و یا دانش و یا هردو باهم، همچون شرایط کنونی. آنها که حقییقت را دانند و یا دانش آنرا دارند حاکمند و فرمانروا. در چنین شرایطی نیاز قدرت و دین به نظم و انظباط بیرونی بایکدیگر پیوند خورند و غریزه فرمانبرداری را در ملت هرچه بیشتر تقویت کند و او را از مسئولیت ساختن وجدان در درون محروم میسازد. مسئول فرمانبردارن، دینداران قدرتمدارند، مجتهدین و فقهای عالمند، که هم کلام خدا را میدانند و هم تیغ و تازیانه بدست دارند. آنجا که حرف آخر و نهائی را کسی زند که هم قدرتمدار است و هم حقیقت شناس، نه استقلال میتواند وجود داشته باشد و نه آزادیو.
بنابراین نظام فرمانروائی و فرمانبرداری و نظم و انظباط دینی نمیتواند سازگار باشد با آزادی و استقلال. چرا که آزادی آدمی را بی نیاز میسازد از تن دادن به نظم و انظباط بیرونی و نظام تسلیم و اطاعت، تقلید و تبعیت. برقراری انظباط بیرونی تنها میتواند بقای خود را تامین سازد با سرکوب غرایز طبیعی. آزادی غریزه ایست انسانی که نهفته است در طبیعت و نهاد او. تنها در آزادیست که میتوانی نیاز به نظم و انظباط را درونی سازی و در پیروی از آن خود را بکمال رسانی. هنرمندان شهیر و نامدار، ورزشکاران قهرمان هرگز به مقام شامخ خود دست نیابند اگر تن بیک انظباط درونی ندهند. هنرمند و قهرمان، کمال را در انظباط یافته اند، چرا که برگزیده است بآزادی. آنچه او را بکمال میرساند احساس مسئولیت است از درون، نه اجبار در بیرون. فرمانبر خوبی کند چون خدا را خشنود سازد. اما آزاد پیشه خوبی کند چون بدان ایمان دارد. فرمانبر نیکی کند بمنظور پاداش و از شر پرهیز کند بدلیل هراس از عقوبت و حزا. اما آزاد پیشه نیکی کند و به پرهیزد از بدی براساس ارزش سنجی انسانی، سازگار و همساز با سرشت و طبیعت آدمی، یعنی آزادی.
بعبارت دیگر، برخلاف تعبیر و تفسیر دینداران حرفه ای، آزادی نه یکی است با بی انظباطی و بی بند و باری و نه با بی مسئولیتی و بیعاری. مسئولیت تنها میتواند ناشی شود از آزادی. آزادی گزینش است و آفرینش. فرمانبر را نتوان مسئول دانست چون او محروم است از حق گزینش. نیافریده چیزی در بندگی که خود را مسئول آن بداند در آزادی. فرهنگ امامپرستان، فرهنگ فرمانروایان و فرمانبرداران، فرهنگی است که در آن آزادی چیزیست نافی نیاز به نظم و انظباط . چیزیست ضد اخلاق و فسادآور. آزادی شر زا است و زشت، بر خلاف اطاعت و فرمانبرادری که زیباست و دلپذیر.
بهمین دلیل هم چنانکه دین بر اریکه قدرت نشست و ابزار قهر و خشونت را در دست گرفت، انظباط حجاب را برقرار ساخت که سرکوب سازد میل به گزینش و آزادی و بنیاد گذارد نظام فرمانروائی و فرمانبرداری. ایمان و باور به حجاب نه ضروریست و نه لازم. که گزینش از آن دیگریست. آنکه آگاه است به حقیقت الهی. توباید فرمانبری و اطاعت کنی. اگر دینداری باید که بامر الهی گوش فرا دهی. خرد و عقل ات بخشیده است که او را شناسائی کنی نه بشناخت خود بپردازی. اگر از اوامر الهی، سرپیچی، باید که در انتظار سوختن در شعله های سوزان دوزخ باشی.
شکی نیست که انظباط بیرونی، یا انظباط دینی که ستون نظام فرمانروائی است و فرمانبرداری ، تنها میتواند برقرار بماند با ابزار سرکوب و قهر و خشونت، چرا که مواجهه است با سرپیچی و نفی و مقاومت. چرا که تمایل بآزادی غریزه ایست انسانی. آنرا میتوان مهار کرد و در نهان محبوس نمود اما نمیتوان آنرا در انسان کشت و نابود ساخت. بهمین دلیل بعداز گذشت سی سال، حکومت دین برای برقراری انظباط حجاب هنوز باید نیروهای پلیسی، بسیجی و امنیتی را بکار گیرد که بدحجاب را تعقیب و دستگیر تبعید کنند. انظباط حجاب در این معنا نفی آزادی انسانی است، انسانی که مبتواند برگزیند بر اساس ارزش سنجی خویش. از این محرومیت تنها زن نیست که رنج میکشد بلکه بر کل جامعه است که نظام فرمانروائی و فرمانبرداری تحمیل گردد. اینست که آنجا که دین و انظباط دینی حاکم است، تاریکی هست و نا آزادی.