دین
مست و مدهوش
از باده قدرت
خالق دین ستیزی
در پی هر شبی روزی هست و هر زمستانی را بهاری. نیز هر مقدسی را موهنی هست و هر خدائی را شیطانی. نیست سیاهی اگر سپیدی نباشد. همچنین نیست فرازی بدون نشیبی. این یک قانون ساده ی طبیعت ا ست. درک آن نیازمند باجتهاد نیست. شر و سیاهی بر سپیدی و روشنایی غلبه تواند یافت اما نتواند وجود آنان را نابود سازد بی آنکه خود به نیستی گراید. اما اکسیری در نهاد قدرت نهفته است که عقل و خرد را میزداید، چنان مستی و مدهوشی آورد که براحتی سر باز زند از پذیرش این روند عادی. در آن رویا که جهانی را خواهد ساخت که وجودش کند ابدی. قدرت، فریب دهد و کشد به تباهی. شب را روز جلوه دهد و نشیب را فراز و سربلندی.
هم اکنون باده قدرت، دین را سخت افسون و مفتون ساخته است. غره بخود که جایگاهی در درون مردم، در عمق روح و احساس و عواطفشان دارد. اما تیغ و تازیانه برکشد، سپاه قهر و خشونت، تحقیر و تنبیه و مجازات بمیدان آورد. سینه خود چاک دهد و اربده مستانه کشد که کجاست آن خاطی، آن خطا کار؟ سراسیمه بهر دری بکوبد و جستجو کند گناهکار: اخلاق ستیز وهنجار شکن، دگر اندیش و آزادی پبشه.
اما نداند، دین که قدرت شد، قوزک پای زن وموی سرش و یا برجستگیهای اندامش، لرزه در بنیادش فکند. هر بخشی از وجود زن اگر نمایان گردد شالوده نظم اجتماعی و امنیت اخلاقی را که دین برقرار کرده است، در هم فرو ریزد. اینستکه سپاهان دین از جمله عفریته های سیه پوش را گسیل دارد در کوچه و بازار که بزنان بیاموزند که چه خطرناک و ویران کننده است چهره و اندامشان، موی سر و قوزک پایشان در جامعه اسلامی. در دفاع از ناموس و عفت و پاکدامنی، نهی کنند و باز خواست کنند آنان که سرپیچی کنند و سرکشی. زیبائیها، دین را سخت بهراس و وحشت وامیدارد. دین خواستار پنهان ماندن زیبائیاست. باید آنها را مالک شد و در خلوت از آن بهره گرفت. آلایش و آرایش نیز دین را سخت آشفته سازد. پیوسته کوشد که زیبائیها را در قعر تاریکیها باسارت گیرد، آزادی و آزادگی از بیخ و بن برکند و حاکم کند غیرت و سنت، دو اصل ناسازگار با تعالی و سرافرازی انسانی. باین ترتیب دین به ابتدائیترین حقوق بشری تجاوز کند و حق و حقوق فردی را زیر پا گذارد. دین فرد را محروم میدارد از حق گزینش. اگر برگزینی آنچه خواهی، دستگیر و تعقیب شوی، بجرم عدم باور به "هنجارهای اخلاقی" و یا دگر انیشی و دگرزیستی. دین که با قدرت یکی شود، نفی کند این حق لاینفک فرد انسان را که حق دارد که راه خود گیرد جدا از راه رمه. انسانی که محروم از این حق است، انسانی ست خوار که بحقارت خود نا آگاه ست. نتوانی که فرد باشی و بظهور رسانی آنچه هستی. باید ظاهر را بسازی در خور و پسند نظام اسلامی. اگر کنی چنین، یعنی بظهور رسانی آنچه هستی، مبتلا به بیماریهای روانی و اختلا لا ت شخصیتی هستی، چرا که عفت سوزاانده ای و آلوده کرده ای پاکدامنی، ویا دگر زیست هستی و دگر اندیش و نهان خواد آشکار داشته ای. در آنصورت به خدمت بشیاطین متهم، بخیانت و تبهکاری بدار مجازات آویخته شوی.
دین که اسیر قدرت گردید، نتواند که همچنان ملجا و پناهگاه نیازمندان و بینوایان باشد. دیگر نیست آن مرحم شفابخش دین، که زخم عمیق بر روح و روان است. بقای خود جوید و سلطه بر هر لحظه از زندگی، چه خصوصی و چه اجتماعی و یا فردی و جمعی. زند دست بهر خدعه و نیرنگی که حضور خود سازد، مطلق و پایدار. در دانشگاه ها دست بجعل نشریات دانشگاهی زند که با "سناریوی" اختراع موهن، بدفاع از مقدس برخیزد و سرکوب و نابود سازد هر جرقه ای از نفی و مقاومت. باینترتیب کند نفی، حق سخن گوئی بآزادی، این خصلت بارز انسانی. چون مست و مدهوش است دین، اشعار ندارد که با اسیر ساختن آزدادی، بکارد تخمه دین ستیزی. از درون دین است که اندیشه آزادی قوام و در رهایی از دین تبلور یابد. چرا که دین چیزی نیست مگر محدویت و محرومیت از ازآدیهای ابتدایی انسانی. درست است. دین شمشیر کشد و سرها را جدا از تن بر زمین افکند. اما تخمه که کاشته شد، رشد و نموش، خارج شود از مرز سلطه دین و قدرت. این یک جبر تاریخی است. که آمده اند و رفته اند امپراطوریها، ستمکاران و ستم پیشگان. چون دچار نخوت و خود پسندیست، دین خود را مستثنثنی از این جبر تاریخ میداند. که جهانگیر است و ابدی. که دین اختراعی ست الهی مستقل از زمان ومکان و لاجرم مطلق است و نهائی. دین کلام الهی است، کتاب قرآن است، که ما ورا چند و چون است و نقد و بررسی.
اما این چیزی جز خود فریبی نیست. اگر به بقای خود، دین نمی اندیشید و خود را در معرض خطرفروریزی نمی انگاشت، چه نیازی داشت که هر روز بر پا بدارد شعبده بازی. مثل شعبده بازی دست یابی بفن آوری انرژی هسته ای. تبدیلش سازد بیک امر حیاتی و ملی، که احساسات برانگیزد و بر دوش شیفتگان خود، تحکیم وپایدار سازد حکومت دین و دینداری. گویی که تواند، پوشش دهد سرشت مطلق گرا، علم ستیز و آزادی کش دین را. چون با قهر و قدرت یکی گشته است ، دین، علم را در خدمت در آورد و آنرا با اجتهاد یکی سازد، اما کوبد بر سر استاد و معلم و دانشجو، شاعر و نویسنده و اندیشمند و کند آویزان آنها را بدار مجازات اگر گویند حرفی بآزادی و دگر اندیشی.
حرف آخر و نهائی ست، حرف دین، هر آنچه که پس از آن آید ظاهریست. اگردین برتابد علم و دانش بشری، بدلیل مصلحت است وضرورتهای سیاسی در سطح جهانی. دین، علم هسته ای را نخواهد برای بهسازی و رفاه انسانی. خواهد آنرا برای حفظ بقا و تداوم دین و قدرتمداری. خواست دین است برتری، چبزی هم نجوید جز سلطه و سلطه افکنی. اینست که کشور ما، پرچم دین و دینداری را بر افراشته، توپ و تشر زند و تهدید کند و به چالش طلبد قدرتهای بزرک جهانی که نموداریست از آنچه هست مادی و بشری. وقتی دین هست، نیست جائی برای بشر و قوانین وقواعد و هنجار های بشری. دین میآموزد که تو هیچی و پوچی، گنه کاری و گنه پیشه ای در برابر ذات الهی، مبادا که لحظه ای غافل مانی از این حقیقت و از اعتراف بدان سرباززنی. این است جوهر عبادات روزانه. با نام دین برخیزی و بخسبی. اعتراف به تسلیم واطاعت زمانی خود بخودی بود، از روی اعتقاد و ایمان، امری ذاتا خصوصی، بر اساس گزینش فردی. وقتی دین حاکم شد دامنه تسلیم و اطاعت گسترش یافت و مرزهای درون و برون، خصوصی و اشتراکی، فرد و جمع را واژگون و بر کلیه شئون زندگی سلطه افکند. اعتراف بحقارت و ناچیزی در عبادت روزانه دیگر کافی نیست. باید آنرا بظهور رسانی در زندگی اجتماعی. ته ریشی لازم است و محاسنی چرکین. چه بهتر که اگر نمایان سازی نقش مهر بر پیشانی. مستحب است اگربه انگشت سبابه است انگشتر کنی و تسبیح بگردانی صد و یکدانه. اله واکبر، مغفرت خواهی و توبه پیوسته تکرار کنی.
وقتیکه دین بدام قدرت افتد، این انسان نیست که دین، خواهد و جوید. دین حیوانی خواهد فرمانبردار، آنکه سر تعظیم فرو آورد و بحقارت تن دهد بی آنکه خود بداند. بعضا چنان شیفته دین قدرتمدار شوند که نیستی محض را آرزومندند. این شیفتگان دین، جاودنگی را درنیستی میجویند، در جهاد وشهادت، جنگ و خونریزی. آن دینی که نابودی(شهادت) را خو شبختی میداند، چیزی نجوید جز تخریت و ویرانی. دین، خیر را در ویرانی میبیند، هر چه تخریب و ویرانی فراتر پایداری و تداوم دین طولانی تر. دین دلبستگی باین دنیای مادی را مذموم میداند. اما خود فراموش کرده است که خویش را آلوده است بقدرت ، چیزی که نیازمند دو روئی است و ریاکاری، قهر و خشونت و بیرحمی.
با سرکوب آزاد زیستی و آزادی خواهی، پنهان ساختن زیبائیها و خفه سازی خلاقیتها و توانائی های فردی، دین مدهوش از باده قدرت رو به تنزل نهد واعتبار و مشروعیتش مسئله بر انگیز شود. البته دین همچنان بر منبر خطابه و موعظه ظهور یابد و با اسطوره عاشورا، احساسات و عواطف را برانگیزد. اما بتدریج شیفتگان دین از رویا بیدار شوند. آنگه بر روی منبر نه دین که جلادی خواهند دید که از شمشیرش خون چکد. کتاب در دستش نا مرئی شود. روضه امام حسین را میخواند اما خود بیشتر شباهت به یزید دارد که بر اریکه قدرت نشسته است و نیروهای بسیج را بصحرای کربلا فرستد که قلع وقمع کند هرگونه مقاومتی را در برابر دین و قدرتمداری. از منبر و در خطبه ها، آوای عدالت و برابری بگوش رسد، اما چشمها ببینند ظلم و ستمکاری، انحصار قدرت و ثروت دردست دینداران حرفه ای، که خود فربه کنند پنهانی. دین که قدرت شد در ظاهر عبا است و عمامه، تسبیح و سجاده، اما در باطن در پی تحکیم قدرت، اشتغال دارد به فریب و ریاکاری، مشاوره و مذاکره برای توطئه و دسیسه چینی. این باطن دین است که بتدریج بر روی منبر مشاهده میشود. همچنانکه باطن دین آغشته بقدرت بمنصه ظهور آید، بیداران در یابند که دین نمیتواند آینده ای روشن را برای جامعه رقم زند. چرا که دین پیوسته رو برگذشته دارد، راه پیامبران را آرزو دارد. دین بازگشت بآن زمان را ترغیب و تشویق میکند که اسطوره ایست و افسانه ای. وقتی دین قدرت شد، اسطوره و افسانه های مقدس، موهن جلوه گر شوند. بعبارت دیگر، دین با دست خود گور خود را میکند و شرایط دین ستیزی را بوجود آورد. دین وقتی حاکم شد گریزی ندارد جز رو در رو قرار گرفتن با این وافعیت تاریخی که حکومت دین نیز همانند همه حکومتهای دیگر که در صحنه تاریخ ظاهر شده اند، فروخواهد ریخت. حکومت دین از درون میپوسد. چرا که موریانه دین ستیزی در ارکانش نشسته است. اینست حرف روشنایی.